تبليغاتX
سمپاتی بی خطر

سمپاتی بی خطر

نوشته ها و دغدغه های یکی از عامه مردم با همه نقاط ضعف و قوت والبته آرزوهایش

فعلا" خدانگهدار

   با سپاس از همه ی دوستانی که بخشی از وقت بسیار گرانبهای خود  صرف خواندن و توصیه برای بهتر شدن این وبلاگ کرده اند. با توجه به اینکه  این وبلاگ "سمپاتی بی خطر" با حال و هوایی دیگر شروع به کار کرده بود و امروز، من و حال و هوای کشورمان هر دو تغییر کرده ایم. دیگر احساس نمی کنم که همدلی با مردم بی خطر باشد. با خطر و بی خطر بودن آن هم دیگر برایم خیلی اهمیت ندارد. مهم این است که دانستن حق مردم است و  کسی هم نباید و نمی تواند آن را از ما بگیرد. به همین خاطر از این پس در وبلاگ دیگری با عنوان:

 "دانستن حق مردم است"  به آدرس http://haqemardom.blogfa.com می نویسم. آرزویم این است چون گذشته مرا یاری فرموده و بدانید جز اینکه دوستانی چون شما مطالب را پی می گیرند امیدی دیگر برای نوشتن ندارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

خاطره ی تلخ کودتا

    سالگشت كودتاي ننگين 28 مرداد را به تازگي پشت سر گذاشتيم. خاطره ي تلخي كه مردم ما هرگز فراموش نخواهند كرد.  داستان اين كودتا بي گمان از مستندترين رخدادهاي تاريخ معاصر ايران است. جز موارد معدودي از ابهامات آنهم در مسايل بسيار حاشيه اي تمامي ابعاد آن آشكار است. در اين 50 ،60 سال در سطح بين المللي و داخلي مدارك بسيار زيادي در اين باره منتشر شده است. در بيشتر منابع علل و عوامل كودتا و پيامدهاي پس از آن شناخته و تحليل شده و حتي عاملين مستقيم اين كودتا در خاطرات خود بدان پرداخته اند. خانم آلبرايت وزير امور خارجه وقت آمريكا و بعد هم رياست جمهوري اين كشور به نقش دولت هاي غربي و بخصوص آمريكا در سقوط دولت مردمي شادروان دكتر مصدق اعتراف كردند. كلينتون رييس جمهور آمريكا شخصا" از اينكه مردم ايران را از داشتن دولتي مردمي محروم كرده اند اظهار تاسف كرد.

   با اين حال هستند عده اي از افراد كه همچون كبك سر در زير برف برده و بر اين خيالند كه مردم هم نمي توانند ببينند. فرزند شعبان جعفري (شعبان بي مخ كه پس از كودتا به لقب تاجبخش مفتخر شد و جالب اینکه روغن ریخته زا نذر امام زاده کرده روی سنگ قبرش نوشته اند: چو ایران نباشد تن من مباد)) يكي از این افراد است كه مي پندارد تاريخ با گفته افرادي چون او تغيير جهت مي دهد. او در مصاحبه اي در مراسم ترحيم پدرش مي گويد كه پدرش آن روز (28 مرداد سال 32) در زندان بوده است. حال آنكه عكسهايي از او به مناسبت فعاليت مؤثر وي در كودتا در نشريات آن روز به چاپ رسيده است. فرد ديگر فرزند زاهدي نخست وزير انتصابي شاه پس از مصدق است. ايشان نيز در مصاحبه اي با بي بي سي مي گويد كه مردم شاه دوست ايران عليه مصدق قيام كردند و شاه خودشان را بر تخت نشاندند. فرزند كاشاني شخص ديگري است كه در مصاحبه اي با سايت اينترنتي خبر آن لاين گفته است كه:" ... هم‌اکنون نظرتان را متوجه نظریه‌ای خواهم کرد که تاکنون به آن پرداخته نشده است. چون آنچه که پنجاه سال مطرح شده این است که در 28 مرداد یک کودتا صورت گرفته و این عنوان کودتای 28 مرداد آنچنان جا افتاده که آموزه هر جوان و میانسال یا سالخورده‌ای شده است. حال آن که اسناد و مدارکی که امروزه در اختیار است و همچنین پژوهش‌های انجام شده، همه حاکی از این است که در مرداد ماه سال 1332 هیچ کودتایی در ایران اتفاق نیفتاده است و دلایل آن هم فراوان است".

   اگر چه ادعاي اين فرد را نيز مي توان همچون سایرین در زمره گفته هاي بي پايه و متكي به تعلقات فامیلی شمرده از كنار آن گذشت. ولي چون به نظر مي رسد ايشان  از جانب گروه هاي ذي نفوذ و موجه در ايران مورد حمايت بوده و اظهار نظرات ايشان زير چتر حاميانش مقبول برخي هموطنان كه فرصت مطالعه ندارند بيافتد (كه جاي تاسف دارد). از همين روي شايد لازم باشد موارد كوتاهي را يادآور شد. 

   فرزند مرحوم كاشاني كه عنوان دكتر هم دارد در جايي ديگر از مصاحبه اش مي گويد:  " به باور من آنچه که بعد از انقلاب در ایران رخ داده است به گونه‌ای تکرار توطئه‌هایی است که بیگانگان برای ساقط کردن نهضت ملی ایران به کار بردند. اگر توجه داشته باشید انگلیسی‌ها توانستند از اجرای قانون ملی کردن صنعت نفت جلوگیری کنند و اقتصاد کشور را دچار فروپاشی کنند که این اتفاق در رویدادهای پس از انقلاب نیز متأسفانه تکرار شد. به این معنا برنامه‌های ویرانگری در کشور اجرا شد و به ویژه اقتصاد دولتی را به ایران تحمیل کردند. دولت بازرگان با مصادره و سلب مالکیت از شرکت‌های نیرومند بخش‌خصوصی بزرگ‌ترین ضربه را به اقتصاد کشور زد و ادامه این کار را به میرحسین موسوی واگذار کردند. چون بخش بزرگی از صنایع کشور از سوی شخص ایشان و به دستاویز اجرای «لایحه حفاظت و توسعه صنایع» که پیش از تصویب قانون اساسی به امضای بازرگان رسیده بود سلب مالکیت شدند.به این ترتیب، 80 درصد شرکت‌ها و بخش اقتصاد و صنعت کشور به دولت واگذار شد که بزرگ‌ترین ضربه وارد شده به اقتصاد کشور بود. این بیکاری نسل جوان، سرخوردگی مردم، اعتیاد، بزه‌کاری و. . . پیامدهای اوضاع غم‌انگیز اقتصادی است که در این سی‌ساله در کشور حاکم شد و اگر در این زمینه بررسی‌های تاریخی شود خواهیم دید که این‌کار برنامه‌ریزی شده بود".

   من كه با دو سه بار خواندن  مطالب اين آقاي دكتر نفهميدم منظور ايشان از اينكه تصميمات سالهاي نخست انقلاب را كه در زمان حيات خود امام اتخاذ شده اند به ادامه سياستهاي استعماري انگليس مرتبط مي دانند چيست؟ شايد بهتر بود ياسر فاتحي كه مصاحبه انجام داده است  از مقدمه اش كه مي نويسد: ... حال گذراندن دهه هفتاد عمر خود است، همچنان پر انرژی و شاداب ما را در منزل شخصی خود در محله‌ای قدیمی در تجریش پذیرا می‌شود"، فاكتور مي گرفت تا شايد خواننده مطلب حرفهاي ايشان را به حساب ديگري بگذارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

   بالاخره هر چه تلاش كردم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و ديگه چيزي توي اين وبلاگ ننويسم. راستش  نوشتن توي اين وبلاگ خودش يك نقض غرض است. بدين معنا كه اين وبلاگ با عنواني كه دارد قرار بود براي صاحبش كه من باشم بي خطر باشد. اما در شرايط كنوني كشور ما چه كسي مي تواند ضمانت كند كه نوشتن -حتي از نوع خنثي ترين آنها- كاملا" بي خطر است؟ پس فكر مي كنم شايد درست اين باشد از روح بلند شهيد عرصه قلم، صارمي كه اين روزها به نام او مزين است الهام گرفته، به جاي اينكه از سر خوش باوري پشت اين عنوان به ظاهر  بي خطر خود و نوشته هايم را پنهان كنم، به مصداق:

ما گر ز سر بريده مي ترسيديم

                                        در محفل عاشقان نمي رقصيديم

هر چه را به صلاح كشور مي دانم بي پرا و صادقانه بيان كنم. مطلب امروز را هم به پاس گراميداشت ره آورد خون آن شهيد، يعني روز خبرنگار مي نويسم.

   سايتها را براي نوشتن مطلبي مربوط به روز خبرنگار مرور مي كردم. خيلي جالب توجه و البته باعث تاسف بود كه بيشتر مواردي كه روزنامه نگاران و نويسنده هاي آزاد در اين باره نوشته بودند فيلتر بود. مثل "بيانيه جمعي از روزنامه نگاران" و يا "بيانيه دانشجويان امير كبير". هر چه هم كه در اين باره قابل دسترسي بود مربوط مي شد به دستگاه هاي دولتي يا حكومتي. و آنها هم با اين هدف كه مشكلي را حل كنند نبود بلكه براي هدايت و يا خودماني تر بگو ديكته كردن فعاليتهاي روزنامه نگاري و خبررساني بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

جمهوري اسلامي مثل هر حكومتي ديگر

   دوستان مي پرسند خبري ازت نيست. چرا نمي نويسي. راستش جريان انتخابات و بي اعتنايي به آنچه مردم بدان دل بسته بودند، حسابي كرخم كرده است. رخوتي سنگين وجودم را در بر گرفته است. بهت زده ام، درست مثل كسي كه مشت محكمي بر صورتش خورده باشد. فعلا" با اين گيجي كه گريبانگيرم شده چيز زيادي براي گفتن ندارم. فقط خواستم كه بگويم رفتاري كه تصميم سازان نظام از خود نشان داده اند اين حقيقت را آشكار مي سازد كه حكومت ديني هيچ ضمانتي بر اخلاقي بودن دست اندركاران آن حكومت تعبيه نمي كند. همه ي ترفند ها و سياست هايي كه در اين گونه موارد ساير حكومتهاي غير ديني و غير اخلاقي انجام مي دهند جمهوري اسلامي هم انجام داده و مي دهد. لزومي براي ذكر جزييات نمي بينم چرا كه همه خوب مي دانند و خوب به قضاوت مي نشينند. من كه بر اين باور رسيده ام كه حكومت ديني در عمل هيچ فرقي با حكومت غير ديني ندارد. هر چه هست بازي با واژه هاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

خورشید پشت ابر نمی ماند

شنیده ایم در کشورهای مدرن اسناد محرمانه پس از 30 سال انتشار می یابند. حالا راست یا دروغ نمی دانم اگر هم اینطور باشد من احساس می کنم که در مورد کودتای ننگین و غمگین 28 مرداد که خود همین کشورهای مدرن در آن آشکارا دست داشتند  پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز چیزهایی هست که باید بدانیم. با این حال فکر می کنم در عدد 30 رمز و رازی نهفته است. چرا؟ اما اصل مطلب.

  مناظره های اخیر که به مناسبت دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران در جریان است و چیزهای عجیب و غریبی که از نامزدها می شنویم،  پس از 30 سال پرده  از حقایقی بر می دارد که رویای آن هم در ذهن نمی آمد. نگاه کنید در این گفتگوها آبروی چه کسانی می ریزد. همان کسانی که سالها مشغول زیر سوال بردن دیگران بوده اند. چه حکمتی در کار خداست. در این دوران سی ساله چه اتفاقاتی در پس پرده شکل می گرفته و مردم همیشه در صحنه ار آنها بی اطلاع بوده اند. ماجرای دولت مرحوم بازرگان را به خاطر دارید؟ سخنان دیشب دکتر رضایی از نامزدان ریاست جمهوری مبنی بر اینکه در دولت موقت برخی از مقامات دولتی را سپاه منصوب می کرده است، بغض سنگین بازرگان هنگام استعفاء را برایمان معنای بیشتری می بخشد.
یادم می آید در دوران دبیرستان داستانی در درس عربی داشتیم که مربوط بود به راهزنی که دیگر برای خود مقامی شده بود و میهمان خلیفه زمان خود شده بود. در بین غذاهای این میهمانی دو بلدرچین هم بود. با دیدن این دو پرنده میهمان خنده اش می گیرد، میزبان علت خنده را می پرسد و راهزن سابق و مقام امروز داستانی را نقل می کند که در دروان جوانی هنگامی که در حال کشتن فردی بوده این فرد که کسی را در آن نزدیکی ها نمی بیند بادیدن دو بلدرچین می گوید: ای پرندگان شما گواهی دهید که من بی گناه کشته شدم". داستان چنین ادامه می دهد که خلیفه ی وقت می گوید: پناه بر خدا! این دو پرنده بی گمان همان دو پرنده هستند که راز این مظلومیت را آشکار می سازند و من هم اکنون جزای ترا می دهم".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

هوادار بی مسولیت

   برای شرکت در مراسم سالگشت درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی همراه دو روزنامه نگار عکاس اروپایی به سمت مرقد مطهر در حرکت بودیم. ترافیک سنگین اما روان بود. انبوه اتومبیل ها کوچک و بزرگ که برخی از آنها هریک به نوعی نامزد ریاست جمهوری مورد نظر خود را حمایت می کردند از کنار هم رد می شدند. یکی از رانندگان خودروهایی که از کنار ما رد می شدند متوجه خارجی های خودرو ما شد که در حال عکس گرفتن از پیرامون خود بودند. این راننده میان سال که پوستر کوچکی از احمدی نژاد را در محل پنجره سمت خودش با یک دست نگه داشته بود. هنگامی که به ماشین ما نزدیک شد عکس خم شده احمدی نژاد را بالا گرفت که خارجی ها آن را به درستی دیده و عکس بگیرند. او سرمست از کامیابی در معرفی کاندیدای محبوبش, غافل از این بود که همزمان هنگامی که او برای ریاست جمهور آینده تبلیغ می کرد دختر خانم محجبه اش که در صندلی عقب نشسته بود مشتی آشغال را از پنجره عقب به کف خیابان می ریخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري

    انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري كشورمان را پيش رو داريم. گر چه از مدتي قبل يعني از اواسط سال گذشته، عام و خاص گمانه زني هاي انتخاباتي خود را شروع كرده اند، اما اين روزها حال و هواي شهر حسابي رنگ انتخابات به خود گرفته است.  در وسايل نقليه ي عمومي، اداره ها و شركت ها و صف هايي كه به دلايل مختلف مي ايستيم، غالبا" سخن از انتخابات دهمين دوره ي رياست جمهوري به ميان مي آيد و حتي جاهايي كه كمتر انتظارش را داريم . مثلا" چندي پيش مرد درشت هيكل و قدبلندي كه تاكنون نديده بودم در آسانسور كوچك يكي از ادارات دولتي بي مقدمه پرسيد: "شما به كي راي مي دي؟" سوالش خيلي غير منتظره نبود ولي شرايط غير عادي اي كه در آن قرار گرفته بودم موجد درنگي در پاسخ گويي ام شد. در اين فرصت ادامه داد "من كه به موسوي راي مي دهم، شما هم به موسوي راي بدهيد". پيام هاي تلفني (يا همان sms ) هم  از اين جريان دور نمانده و روزانه پيامك هايي در اين باره دريافت مي كنيم . دو سه روز قبل هم يكي از آشنايان بيست و دو سه ساله برايم پيامك داده بود كه به موسوي راي بدهم. دوستي ديگر هم كه در صداقتش شك ندارم مي گفت بين احمدي نژاد و موسوي دو دل مانده است!!! رفتار افرادي چون اين دوست جوان و آن غريبه درشت هيكل و مرد درست كاري كه ذهنش تا 180 درجه در نوسان است، مرا به فكر فرو برد. از خود پرسيدم، راستي آيا ما صلاحيت راي دادن را داريم؟ با خود مرور مي كردم، آيا اين افراد شناخت كافي از نامزد مورد نظر خود دارند كه بنا را بر اين گذاشته اند كه هم خود به ايشان راي بدهند و هم آنها را به ديگران توصيه كنند؟  آن جوان با كدام شناخت با اين قاطعيت به مهندس موسوي راي مي دهد؟ آن مرد قوي هيكل در آسانسور چرا به من توصيه دارد كه به كانديداي او راي بدهم؟ و آن مرد درست كار هم چرا نمي تواند بين دو شخصيت و نگاه كاملا" متفاوت تمييز قايل شود؟ در كل ملاك تشخيص راي دهندگان چيست؟ آيا ما مي دانيم چه مي خواهيم و يا همچون گذشته فقط مي دانيم كه چه نمي خواهيم!

   روي سخنم با هموطناني است كه باور دارند راي دادن بهتر از راي ندادن است. من راي مي دهم چرا كه امروز به اين باور رسيده ام كه راي ندادن، كار انتخاب دوباره  احمدي نژاد را آسان مي كند. امكان دست كاري در نتيجه انتخابات را هم خيلي گسترده نمي بينم.  بياد بياوريم زماني را كه احمدی نژاد انتخاب شد. انتخابي که خیلی ها را شوکه کرد. جالب اینکه غالب غافل گیر شدگان منتسب به گروه های  روشنفکری بودند. آنان که انتظار می رفت مردم و اوضاع محیط خود را بهتر از سایرین بشناسند. شاید بشود گفت هیچ یک از صاحبنظران سیاسی چنین پیش بینی نکرده بود. البته بعد ازانتخابات شایعاتی به گوش می رسید که مثلا" فردی یک سال قبل در محفلی شنیده است، رییس جمهور آینده احمدی نژاد خواهد بود. ولی کمتر کسی قبل از دور اول انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری ایران شانس زیادی برای احمدی نژاد قایل بود. اما به راستی بر ما چه گذشت؟ آیا مردی که بر مسند ریاست جمهوری اسلامی ایران تکیه زده است تبلور آرمانهای ایرانیان این روزگار است؟  آیا سالها پس از این، محققی که بر احوال ما تحقیق خواهد کرد، به داده های خود شک نمی کند؟ مردمی که دریک قرن طی دوانقلاب تاریخ ساز مشروطه و ضد ستمشاهی، نخست پختگی و پس از آن حماسه سازبودن خود را ثابت کرده اند، و درست دوره ي قبل از اين مردي چون خاتمي را به رياست جمهوري برگزيدند، چه شد که  عجيب الاحوالي با تفکراتی ناهماهنگ با نظام جهانی و ناباورانه خرافاتی را با بیش از 17 میلیون رای  به ریاست جمهوری خود برمی گزینند. از اقدامات اولیه رییس جمهور منتخب  یکی اینکه نماینده ای از جانب ایشان  فهرست اسامی هئیت دولت پیشنهادی خود را برای تایید در چاهی که می گویند امام زمان در آنجا اقامت دارد می اندازد. و دیگر اینکه پس از سفرش به سازمان ملل در ملاقاتی که با جوادي آملی یکی ازعلمای موجه دوران ما دارد ادعا می کند حین سخنرانی بیست و هفت هشت  دقیقه ایي درسازمان ملل او را محصور در هاله ای از نور دیده اند و او نیز این را احساس کرده است. وپس از تکمیل کابینه به جای عمل به شعارهای انتخاباتیش به سراغ اصلاح تاریخ معاصر رفته بر سر آمار کشته شدگان یهود جنگ دوم به چانه زنی با کسانی  می پردازد که می توانندایرانیان این نسل را از بهره گیری از انرژی هسته ای محروم سازند. چه تعداد از همروزگاران ما در اینگونه عقاید با او شریک هستند؟ و اگر در بین مردمی که او ریاست جمهوریشان را بر عهده دارد اینگونه اظهارات خریداری ندارد پس مخاطب صحبتهای او را چه کسانی تشکیل می دهند؟

     نکته بی نهایت مهمی که می بایست به آن توجه داشته باشیم اینکه، ما اغلب از فراهم آوردن  دست مایه هایی برای تجربه اندوزی آیندگان به دلایلی قهری و بعضا" احساسی بازمی مانیم.  در باز بینی وقایع، آنچه را که باورمان نمی شود جزئی از ایرادات و نقاط ضعف در نحوه تصميم گيري ما ایرانیان باشد به حساب دخالت بیگانگان می گزاریم و یا تا اندازه ای به حاشیه می رویم که از اصل مطلب دور می مانیم. 

   نمونه بارز اینکه با گذشت بیش از نیم قرن از تراژدی ملی 28 مرداد، هنوز از ارایه یک تحلیل تاریخی که نزد عموم هموطنانمان تاریخ محض محسوب شود، عاجزیم. به جرات می توان اذعان داشت تقریبا" همه ی آنان که برای تاریخ اهمیتی قایلند هنوز برای درک این کودتای سرنوشت سازدر گیر یک سری مسائل حاشیه ای هستند. به طور مثال، همواره بحثهای مربوط به این کودتای خفت بار به ارتباط  بین کاشانی و مصدق کشانده شده و بی جهت نتیجه گیری و درس گرفتن از این واقعه تلخ عملا" به جدال بین علاقمندان و میراث خواران دو طرف کشانده و بعد هم به بن بست می رسد. در حالی که اصولا" نقش کاشانی -فارغ از مثبت یا منفی بودن آن- به عقیده من خیلی قابل توجه نبوده است. این مصداق آن جوکی است به این مضمون:  به ساده لوحی که روی ساختمانی بلند مشغول کار بوده است  می گویند: اصغر آقا پسرت مرد! از فرط ناراحتی مرد خود را به پایین پرت می کند. بین زمین و آسمان با خود می گوید: من که پسر نداشتم. راستی من که زن ندارم. ای  وای، اصلا" من که اصغر نیستم!

     اکنون نیز انتخاب غیر منتظره ی احمدی نژاد که بی گمان سرنوشت ما، فرزندانمان ونسلهای پس از آنها را متاثر خواهد ساخت، می بایست دقیق و بدون مصلحت اندیشی تحلیل شود. فکر می کنم  برای درک این رخداد باید کمی به عقب بر گردیم، به فضای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری ایران. روزهای پایانی دوره ریاست جمهوری خاتمی در شرایطی سپری می شد که مردم به شدت ازاصلاحات نه دلسرد، بلکه دلزده شده اند. حنای اصلاحات دیگر نزد مردم رنگی ندارد. و در مجموع احمدي نژادمحصول ديگر دوم خرداد است. منتها آنطور كه شادروان مسكوب مي گويد: نه آنچنان كه آرزو مي شد. اما واقعیت همانطور كه پيشتر گفته شد این است که  گرچه او به لحاظ آماری اکثریت آراء ريخته شده در صندوقهاي راي را به دست آورده است اما اين آراء بيش از آنكه مال او باشند به قصد مخالفت با رقيب او به صندوق ريخته شده است. علاوه بر آن به ياد داشته باشيم، بيش از  نيمي از واجدين شرايط  حضور در پاي صندوق هاي راي در انتخابات شركت نكردند.

     اينك انتخابات ديگري پيش رو است. آزمايشي ديگر براي اينكه روش هاي تصميم سازي مان را محك بزنيم. من همانطور كه قبلا" هم نوشتم خيلي روي اين موضوع فكر كرده ام. همه ي گزينه هاي ممكن را بارها و بارها مرور كرده ام و فكر مي كنم بايد به كسي راي بدهم كه خود و همراهانش را از ديگر نامزدها و حاميانشان بيشتر مي شناسم. اگر هم كسي يافت نشد مي توان راي سفيد به صندوق داد. اين را هم براي آن دسته كه به سلامت انتخابات كاملا" بد بين هستند بگويم كه تجربه ي سالهاي گذشته نشانگر اين واقيعت است كه شركت نكردن آنها هيچ تاثيري بر روند انجام امور نخواهد داشت و علاوه بر آن بعدها از اينكه خودمان را از  ابتدايي ترين حقي كه قانون در اختيار ما نهاده است محروم كرده ايم سرزنش نخواهيم كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

نشانه هاي تمدن

   از نگاه من، احترام به زنان، علاقه به كودكان، توجه به معلولان و حفظ طبيعت نخستين نشانه هاي جامعه ايي متمدن است. خب البته هر يك از اين كلمات جاي تفسير دارد و مهمتر از همه اينكه خود تمدن چه گونه تعريف مي شود. در واژه نامه ايي كه دم دست دارم. فرهنگ عميد، چند تعريف براي واژه تمدن دارد. ازجمله، "همكاري مردم با يكديگر در امور زندگاني و فراهم ساختن اسباب ترقي و آسايش خود". من هم نظري چون شما دارم، اين تعريف خيلي كلي است و مشكلي از ما حل نمي كند. براي مثال، مي شود پرسيد ترقي و آسايش چه معنا مي دهد؟ آيا واقعا" ترقي به معناي مصطلح آن ما را به آسايش مي رساند؟ تازه اگر اينچنين باشد، آسايش تا چه اندازه همعناي آرامش است.

   خيلي از بحث اصلي دور نشويم. برمي گرديم  به آن ويژگي هايي كه نام بردم. نشانه هايي را كه مي شود با آن متمدن بودن يك جامعه را در نگاهي سطحي شناخت. به طور نمونه به نظر شما كشوري كه جنگي تحميلي برايش 335 هزار معلول بجا گذاشته است و مهمتر اينكه پس از اتمام جنگ بنا را بر اين گذاشته است تا منزلت معلولان جنگي خود را حفظ كرده و آنان را قهرمان بنامد. با اين حال به راه ها و ساختمانهاي عمومي اين كشور نگاه كنيد! چه كسي پاسخ مي دهد؟ در طراحي و ساخت اين مكانهايي كه بي گمان مورد استفاده معلولان هم خواند بود تا چه اندازه به رفاه اين بخش از هموطنمان توجه شده و مي شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

حركت زمان تغيير به جلو نيست.

    چند روز پيش برادر از جان عزيزترم از هزاران فرسنگ فاصله زنگ زده بود تا برايم بگويد در كتابي كه در دست مطالعه دارد نوشته است، در دربار هخامنشي با هدف رعايت مسايل بهداشتي برخي از خدمه ي موظف بوده اند دهان خود را بپوشانند.  دوسه روز پس از اين گفتگوي تلفني  در مسير منزل با فردي افغاني هم صندلي شدم. حدود سي سال داشت و در مجموع 4 سالي در تهران و كرج مشغول به كار بوده است. صحبت هاي زيادي بينمان رد و بدل شد. آنچه كه سخنان او را با دربار هخامنسي در 2500 سال پيش  پيوند مي داد اين بود كه اين افغان تا كنون سينما را تجربه نكرده بود. اشتباه نكنيد! منظورم اين نيست كه تاكنون فيلم نساخته بود بلكه تا به حال حتي يكبار، چه در ايران و چه در كشور خودش هرگز سالن سينما را نديده بود! در اين 2500 سال چه بر ساكنان اين بخش از زمين گذشته است؟ آيا با كلامي ساده و صريح نمي شود گفت كه بشر در اين نقطه از زمين پس رفته است؟ 

     دوستي نازك انديش در بيان تفاوت بين ملتها در يك مقطع زماني به طنزي تلخ اشاره كرد:    نظر سه نفر با مليتهاي آمريكايي، افغاني و عراقي را در باره ي قطع برق پرسيده اند. آمريكايي پاسخ گفته است كه "قطع برق" چيست؟ افغاني جواب داده است كه "برق" چيست و دست آخر هم فرد عراقي پرسيده است كه "نظر" چيست؟ حالا من از خود مي پرسم" آيا بي آنكه بدانيم به كجا مي رويم، صرف رفتن حركت به جلو است؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

زيبا كلام و تعزيه خواني

   مي گويند هنگام تعزيه خواني ايام عاشورا در گوشه كنار كشور، هستند اشخاصي احساساتي كه فردي را كه نقش شمر را بازي مي كند مورد حمله قرار داده و اهالي ده به ناچار اين بازيگر را براي حفظ سلامتي اش چند روزي از آن ده فراري مي دهند.

   حكايت حضور آقاي زيبا كلام و يا به قول علي محمد بزرگواري نماينده كهكيلويه و بوير احمد در مجلس شوراي اسلامي، زبل خان! در تلويزيون و پيامدهاي سخنان ايشان از جمله بيانيه انتقادي تند جنبش دانشجويان جهان اسلام به ايشان، از نگاه من چيزي شبيه به همان داستان شمر تعزيه خوان و حمله افراد ساده لو به وي است. چرا كه كارنامه چندين ساله ي صدا و سيما اين باور را استوار مي سازد كه ميز گردهايي از اين دست شوهاي فرمايشي هستند مصرف انتخاباتي داشته و با هدف ايجاد تصور فضاي چند صدايي در كشور درست شده اند. از طرف ديگر آدمهاي بي اطلاعي نیز هستند كه فقط از دانشجوی نام آن را بر خود دارند و اين نمايش را جدي گرفته و از بازيگران آن دلخور مي شوند. و چه بسا اگر مهار نشوند از سر تكليف بلايي هم بر سر اين زبل خان نگون بخت بياورند. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

جمعه ي خوب

   دوستي عزيز كه از قضا اصول گرايي تندرو و حامي دولت نيز هست (البته در داستان كردان-گيت با من عقيده بود)، هفته پيش به ملاقاتمان آمد و در گپ دوستانه ايي كه بر سر اوضاع و احوال روز كشورمان داشتيم خرده گرفت كه چرا سياه نمايي مي كنم. مطلب امروز را به همين خاطر مي نويسم تا پيشنهاد اين عزير را كه خيلي برايش احترام قائلم، به نوعي مورد توجه قرار داده باشم.

جمعه، صبح زود زنگ درب منزل به صدا در آمد. زير لب شروع به غر زدن كردم كه چرا من بايد پاسگويي پرسشهاي بي ربط مراجعه كنندگان باشم، آنهم صبح زود جمعه! موضوع از اين قرار است كه ما در واحد شماره يك طبقه همكف مي نشينيم و خيلي ها فكر مي كنند نماينده بلوك طبيعتا"بايد در واحد يك باشد. برخي ديگر نيز به اشتباه زنگ درب منزل ما را به جاي كليد روشنايي راه پله ها به صدا در مي آورند. گاه نيز گدايي بي پروا فكر مي كند از طبقه هاي پايين كمك خواستن راحتر است. به هر حال لباس پوشيده آماده يك جدل صبگاهي به سمت درب رفتم. همسايه دوستاشتي يمان با دو سنگك تازه پشت درب منتظر بود.

جايتان خالي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

در آستانه دهمين انتخابات بر من چه مي گذرد؟

   چندي پيش با دعوت دوستي عزيز سفري چند روزه به شمال داشتم. محل اقامتش خانه باغي قديمي در روستايي نزديك به شهر بود. در كنار كارهاي اصلي اش بيستايي جوجه اردك گرفته بود تا هم آرزوي ديرينه اش براي پرورش طيور ارضاء شود و هم ته مانده هاي غذا ی روزانه خود و كارگرانش را به قول خودش بهينه به مصرف برساند.  اين جوجه ها تمام روز در باغ مي گشتند و چرا مي كردند و شب آنها را در زير زميني نگه مي داشت كه به نظر مي رسيد سالها متروكه بوده و بيشتر بوي آب انباري را مي داد كه مدتها پاك نشده باشد. داخل اين اتاقک انباری مانند تاريك بود و هيچ چيزي ديده نمي شد چون نه پنجره اي داشت و نه چراغي، فقط وقتي درب آهني سراسر زنگ زده اش باز مي شد تا يكي دو متري قابل رويت بود. هر غروب كه مي خواستيم اين جوجه ها را به زيرزمين بفرستيم مكافات داشتيم. اين جوجه ها اصلا" دوست نداشتن به اين انباري بروند. همه ي ما بسيج مي شديم تا آنها را به انباري تاريك و بد بو بفرستيم. گاه حتي ميهمانان باغ هم مجبور مي شدند در هدايت اين جوجه ها به انبار ی كمك كنند. راندن جوجه ها به انباری صحنه هاي ديدني و خنده آوري پديد مي آورد. فكرش را بكنيد چند تا آدم بزرگ دستانشان را باز كرده و گرداگرد اين جوجه ها حصار مي كردند و تنها يك راه باريك باز مي ماند. و آن هم راهي بود كه به اتاقك تاريك و بد بويی ختم مي شد كه پيشتر گفتم. چند روزي كه آنجا بودم هر غروب كارمان اين بود. هر روز بيش از روز قبل به جانوران زبان بسته حق مي دادم. راستش دلم برايشان مي سوخت. اگر چه ممكن بود كه اين احساس من باشد و رطوبت و تاريكي خيلي هم براي جنس اردك غير قابل تحمل نباشد. ولي واقعا" مي ديدم هر كاري مي كردند تا به آن اتاقك نروند. و ما هم هر كاري مي توانستيم مي كرديم تا آنها را به آن اتاقك بفرستيم و هرشب هم پس از نيم ساعتي تعقيب و گريز تا آخرين جوجه را به انباري مي فرستاديم.

   داستان اينجا به سر خط مطلب ما نزديك مي شود كه امروز صبح وقتي در  تاكسي بودم می شنیدم برنامه رادیو با استفاده از هر ترفندي مردم را به شركت در دهمين انتخابات رياست جمهوري دعوت مي كرد به طور عجيبي به ياد آن جوجه اردك ها افتادم و احساس كردم در قبال شركت در انتخابات وضعيتي چون آنان پيدا كرده ام. من كه تاكنون در تمامي انتخابات شركت كرده ام براي اولين بار كلافه شده ام. از خود مي پرسم راي من چه تاثيري مي تواند داشته باشد؟ وقتي افرادي كه از اركان انقلاب به شمار مي آيند سلامت انتخابات را زير سوال مي برند چه تضميني وجود دارد كه يك راي سرنوشت ساز باشد. راي هم ندهم كه بلايي مثل دور قبل به سرمان مي آيد. بر سر چند راهي قرار گرفته ام كه هر چه فكرم مي كنم راه به جايي نمي برم.    من فكر مي كنم ديگر از مردم عادي كاري بر نمي آيد. تنها باید دست دعا بالا برد و از خداوند بزرگ خواست که به تصميم سازان نظام درايت و انصاف بدهد تا مبادا اين سرزمين بابت تماميت خواهي آنان هزينه هاي سنگين و جبران ناپذيري متقبل شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

آينده كشورمان را چه گونه مي بينيد؟

   در حد امكان از هر فرصتي كه پيش مي آيد استفاده كرده مي كوشم با جوانان هم صحبت شوم. با اين كار، در كنار حظ ذهني اي كه حاصل مي شود، هم در جريان مسايل مربوط به جوانان قرار مي گيرم و هم به نوعي مي شود تصويري از آينده كشور عزيزمان در ذهن پیش بینی کرد. بي گمان همين جوانان دور و برمان كه گاه به سادگي از كنارشان مي گذريم خطي مشي گذاران فرداي اين اين مرزو بوم خواهند بود.

 چندي پيش با جواني كه سال دوم رشته حسابداري را مي گذراند گپ مي زديم. صحبت از حقانيت دين اسلام به ميان آمد. دليلش را از ايشان جويا شدم. پرسيدم به چه دليل فكر مي كند دين اسلام برترين دين است؟ پاسخش حسابي مرا به هم ريخت. گفت كه مگر فيلم يوزارسيف را نگاه نمي كنيد؟ ديشب در فيلم (با اشاره به نامي كه اكنون در خاطر ندارم) با اينكه مدتها قبل از اسلام بود ولي به آمدن رسول اكرم اشاره كرد!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

موضوعي براي مطالعه

 سال 59 با خانواده در مسير تهران به لرستان در حركت بوديم. در يكي از ايست هاي بازرسي كه آن روزها در جاده ها استقرار داشتند نيروي نظامي جواني پس از بازديد اتومبيل ما كه پدرم رانندگي آن را بر عهده داشت به ما اجازه حركت داد. هنوز چند قدمي از ماشين ما فاصله نگرفته بود كه مادرم با تشر به او گفت: "كجا؟ چرا اسلحه پشت صندلي عقب ماشين را نديدي؟" مادرم به اسلحه شكاري پدرم اشاره داشت كه هميشه در سفر به ولايتمان همراه داشتيم. اين خاطره را از اين بابت گفتم كه ديروز در سطح شهر بطور بي سابقه اي صدها و شايد هزاران نيروي راهنمايي رانندگي حضور داشتند. از قضا من هم ساعات زيادي را در سطح شهر در حركت بودم. اقدامات كم سابقه اي در روان سازي ترافيك و ساماندهي آمد و شد صورت مي گرفت كه مي شود گفت باور نكردني بود. با اين حال حتي يك نفر، چه مسافر چه راننده را نديدم كه نظر مثبتي به اين فعاليت قابل ستايش نيرو هاي انتظامي داشته باشد. مگر غير از اين است كه ماحصل اين گونه فعاليتها رفاه و امنيت بيشتري براي شهروندان فراهم خواهد آورد. درست همان نيتي كه نزديك به سي سال پيش آن جوان نظامي را برآن داشته بود تا با بازرسي خودروها براي هموطنانش فراهم آورد و مادرم احساس كرده بود كه بايد به اين جوان نظامي در انجام درست ماموريتش كمك كند. اما چرا امروز مردمي كه من ديدم احساس مشابه اي با احساس سي سال قبل مادرم نداشتند و مجموعه اين اقدامات را اذيت كردن تعبير مي كردند. شايد بهتر باشد در اين خصوص مطالعه ايي صورت گيرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

قلعه الموت

از همان نخستين روزهايي كه پسرم بازي كامپيوتري اساسين را روي دستگاهش نصب كرد از من خواست تا او را به قلعه ي الموت ببرم. از دوستانم محل قلعه را جويا شدم ، گفتند كه از تهران يك روز كامل وقت مي خواهد و البته اگر آب و هوا هم خوب باشد بهتر است و ترجيحا" زمستان نباشد. تا اينكه برادر زاده ام كه براي سر كشي به ايران آمده از  پدرش قول گرفته بود كه او را به ديدن قلعه الموت ببرد. او نيز بازي اساسين را از بازي هاي محبوبش مي داند. بالاخره صبح پنج شنبه هفته گذشته تهران را به قصد ديدن قلعه الموت ترك كرديم. تا قزوين را كه قبلا" هم رفته بودم. از آنجا قبل از اينكه به شهر قزوين وارد بشويم مي بايست به سمت معلم كلايه در 70 كيلومتري مي رفتيم. پس از آنجا 30 كيلومتر هم به سمت روستاي گازرخان/Gazor khan رفتيم. در راه منظره هاي زيباي وصف ناشدني ديديم. گاه در پيچ هايي كه از دل البرز ما را بالا و پايين مي برد ابرها را زير پايمان مي ديدم. حدود 800 متر مانده به بلندي اي كه قلعه روي آن ساخته شده بود مي بايست ماشين را پارك كرده بقيه راه را پياده از پله هايي كه به همين خاطر ساخته شده بالا مي رفتيم.

   از قلعه چيز زيادي قابل ديدن باقي نمانده البته آقاي كاظمي كه راهنماي قلعه بود عقيده داشت كه با حفاريهايي كه در دست اقدام است بي گمان بناهاي بيشتري به دست خواهد آمد. از نكته هايي كه مي تواند برايتان جالب باشد اينكه ايشان مي گفت كه ساختمان قلعه يادگار چهار دوره تاريخي ديلميان، اسماعيليان، صفويان و قاجاريه است. كه سه دوره آخري سازه هاي بر آن اضافه يا كم كرده اند.

سايتهاي زيادي درباره الموت و اساسين (حشاشيون) نوشته اند. من مواردي كه به تجربه شخصي ام مربوط مي شود برايتان مي نويسم.

-مسير پياده روي خيلي پاكيزه بود. و سطل هاي آشغال زيادي در دسترس بود.

-زماني كه آنجا بوديم سه گروه ديگر جدا از هم ديديم كه از كشور هاي لهستان، ايتاليا و ظاهرا" آلمان آمده بودند. بازديد كننده ايراني غير از ما آنجا نبود.

- مردمي كه نشاني محل را از ايشان جويا مي شديم فوق العاده مودب و مهربان بودند.

- جاده قزوين به قلعه بسيار خطرناك بود. منظورم اين است كه گارد و ساير نشانه هاي پيش گيرانه بسيار كم بود. با اين حال ده ها تابلو بزرگ آهني در مسير نصب شده بود كه صدقه دادن را توصيه مي كرد. پيام يكي از اين نوشته بسيار توهين آميز به نظرم رسيد. نوشته بود: "صدقه خشم خدا را كم مي كند". انگار كه خداوند بزرگ را مي شود در قالب خصيصه هاي انساني تعريف كرد. 

  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

توفیق احمدي نژاد در عرصه هاي بين المللي

   سخنان آقاي احمدي نژاد را در ملاقات با آيت الله آملي پس از بازگشت از اولين سفر به سازمان ملل را به خاطر داريد؟ ايشان در سال اول دوران  صدرات در باره سخنراني اش در جمع سران كشورهاي جهان مي گويد: "... همه حدود بيست‌وهفت، هشت دقيقه تمام، اين سران مژه نزدند. اين‌كه مي‌گم مژه نزدند، غلو نمي‌كنم. اغراق نيست، چون نگاه مي‌كردم، همه سران مبهوت مانده بودند. انگار يك دستي همه آنان را گرفته بود، آنجا نشانده بود. چشم‌ها و گوش‌هايشان را باز كرده بود كه ببينيد از جمهوري اسلامي پيام چيست". پس از گذشت نزديك به چهار سال شب گذشته ايشان بار ديگر در جمعي از نمايندگان كشورهاي جهان در ژنو سخنراني كرد، منتها اينبار هنگامي كه در سخنانش موجوديت اسراييل را مورد پرسش قرار داد، حدود چهل نفري از نمايندگان كشورهاي اروپايي به طور دسته جمعي محل اجلاس را ترك كردند. اكنون پرسشي در ذهن شكل مي گيرد كه چرا اينبار آن دست مورد نظر احمدي نژاد شركت كنندگاني كه جلسه را ترك مي كردند سرجايشان ننشانده است. ديگر اينكه چرا نمايندگان كشورهاي اروپايي علاقه اي ندارند كه بدانند پيام جمهوري اسلامي چيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

ریا این بار در فوتبال

علي دايي ديگر سر مربي تيم ملي فوتبال ايران نيست. اين جمله شايد بي طرفترين و چه مثبت و چه منفي، بي بار ترين پيامي است كه مي توان براي تغييرات اخير در عرصه سازمان اداري ورزش كشور بيان داشت. اين را گفتم تا بدانيد كه نفس اين تغييرات براي من يكي اهميتي ندارد. موضوعي كه من بناي طرحش را دارم اين است كه به خاطر مي آورم در يكي از بازي هاي داخلي كه تيم سايپا بر تيمي ديگر از كشورمان به پيروزي دست يافته بود. علي دايي در مصاحبه اي به خبرنگار تلويزيون گفت كه "بي بي فاطمه" عامل پيروزي تيمش بر رقيب بوده است. راستش خيلي به من برخورد و آرزو كردم كه اي كاش چنين مصاحبه اي نه ضبط و نه پخش شده بود. هر يك از شما اگر جاي تيم بازنده بوديد چه احساسي به شما دست مي داد. آيا اين درست است پيروزي در چنين مسابقه ايي، منظورم دو تيم داخلي و هر دو شيعه مذهب را به بي بي فاطمه نسبت داد؟ در اين صورت اگر چنين رابطه اي بين دايي و بي بي برقرار است و ايشان قصد ريا ندارد، چرا بي بي در مصاف با عربستان وهابي به كمكش نشتافت تا نه ايشان و نه همه همكيشانش تا اين اندازه تحقير نشوند.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

نوروز، مجالی برای دگرگونی

   من از آداب و فرهنگ مردم کشورهای دیگر خیلی نمی دانم. به همین دلیل هرگاه کسی ایران و ایرانیان را به چیزهای خوب یا بد نسبت می دهد گوشهایم تیز می شود تا شاید از طریق شناخت ویژگیهایی را که فقط در ایرانیان پیدا می شود با فرهنگ ها و پاره فرهنگ ها در دیگر ملیت ها آشنا بشوم. اما کنجکاوی من در بیشتر این جستجو ها نتیجه مفیدی به دست نمی دهد. همه ما نمونه های زیادی دور و برمان می بینیم. مثلا" در همین گرد آمدن های نوروزی یکی از بستگان هنگامی که صحبت از کار خلافی پیش آمد گفت: "از ما ایرانیان همه کار بر می آید". این فرد را می شناسم.  او جز یک سفر حج تماسی با فرهنگ خارجی نداشته و در منزل هم ماهواره ندارد، کار و زمینه مطالعاتش هم در ارتباط با فرهنگ و مردم خارج از ایران نیست. خوب حالا گفته ایشان را به چه حسابی می توان گذاشت؟ آیا آمارهای موجود اظهار نظر وی را پشتیبانی می کنند؟ با خود فکر می کردم این طرز فکر می بایست محصول کدام پدیده به شمار آید؟ رسانه های ما در شکل گیری این خودستیزی چه نقشی داشته و دارند؟

   همانطور که پیشتر هم گفتم من هم پژوهشی پیرامون ویژگی های فرهنگی ایرانیان در قیاس با دیگر فرهنگ ها نداشته ام، اما در 8 سال زندگی در خارج از کشور و 7 سال کار مترجمی همزمان برای خارجی ها، تا کنون حتی یک مورد این نوع خودستیزی آشکار که در برخی از مردم خودمان می بینم در دیگران ندیده ام. تا آنجا که من می دانم در هیچ کجای دنیا نمی توان حتی تصور کرد که در جمعی از آنان گفته شود که "ما همه دزدیم" و بعد هم همه بزنند زیر خنده. چیزی که هر یک از ما ایرانیان کمابیش تجربه کرده ایم. در فکرهایی از این دست بودم که شبانگاه 12 فروردین تلویزیون بی بی سی گزارشی در باره تقویم ایرانیان و ارتباط آن با نوروز پخش کرد که احساس خوبی در من پدید آورد. دکتر جوانی از یک رصدخانه در گرینویچ می گفت که انتخاب نوروز برای سال نو توسط ایرانیان کار هوشمندانه ای بوده است.

   اکنون که هنوز حال و هوای نوروزی در سر داریم، بیاییم هدیه ایی هم  که رنگ و بوی نوروز داشته باشد به خودمان بدهیم. بیاییم در سال نو  هر بار که می شنویم "ما همه ایرانیان دستمان توی جیب یکدیگر است" اگر هم این گفته را زیبنده گوینده آن یافتیم، باز به خاطر خودمان چنین اظهار نظری را تایید نکنیم. من خودم هر بار که در برابر  چنین شوخی بی مزه و خنکی سکوت می کنم، از آن راننده تاکسی که میلیونها تومانی را که مسافرش در تاکسی جا گذاشته به تاکسیرانی تحویل داده است، خجالت می کشم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

سال تازه مبارك!

نوروز در پيش است. امسال نيز همچون سال‌هاي قبل لحظه تحويل سال نو گردهم مي‌آييم و در جمعي مقدس، يك‌صدا و درنهايت صداقت از خداوند سبحان خواهيم خواست:

«اي داناي راز روزها و شب‌ها، و اي باخبر از حال و روزگار آدميان، روزگار ما را به نيكوترين نحو دگرگون بگردان»

مگر نه اينكه خالق توانا، خود، در كمال صراحت، زيبا و حكيمانه شرط اين تحول را چنين اعلام كرده است: «خداوند سرنوشت هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد، مگر آن قوم خود حالشان را تغيير دهند.» پس چگونه است كه دست نياز به‌سويش بالا برده و آنچه شرايطش را فراهم نياورده‌ايم طلب مي‌كنيم؟ آيا اين نهايت ميل و نياز به تحول و دگرگوني نيست كه ما را بر آن مي‌دارد تا به‌سان كودكي دُردانه و لجباز، برآورد خواسته‌هايمان را در تكرار آنها پنداريم و در ارزشمندترين لحظه‌ها، زماني كه خود را محقق و مجاز مي‌دانيم از خالق هستي درخواستي داشته باشيم و از او بخواهيم تا احوالمان را دگرگون سازد؟ آيا اين نشاني از فطرت كمال‌گراي نهفته در نهاد ما نيست كه هرگز به آنچه هستيم بسنده نكرده و همواره براي گونه گون شدن در تكاپو باشيم؟ اين، خصيصه كمال‌گرايي است كه ميان بودن و شدن ما به داوري خواهد نشست، و چه سخاوتمندانه، طبيعت اين فرصت را در اختيارمان گذاشته است؛ فرصتي براي مرور گذشته و پيش‌بيني آينده، و قضاوت درباره آنچه كه ما موجدش بوده‌ايم و البته آنچه كه در آينده مي‌توانيم باني‌اش باشيم. قضاوت در محكمه‌اي كه حكمش را هرچه باشد متهم خود به اجرا خواهد گذاشت. اينكه بودن و نبودن ما چه نقشي درحال ديگران دارد؟

 … در نشستن لبخند بر لبان زني جوان كه همسرش خبر يافتن خانه با اجاره اندك را به او داده است.

… در لرزش دست جواني كه پس از سالها بيكاري اولين دستمزدش را مي‌شمارد و آن اشك شوقي كه هرگز كسي آن دوروبرها نخواهد ديد.

و يا در مرگ مرد همسايه؛ همان مرد جواني كه بارها و بارها به خاطر ندانم‌كاري‌هاي ما، تپش‌هاي قلبش آنچنان بالا مي‌رفت كه آن را مي‌شد شنيد.

اين بار كه: همزمان با تولد زمين، آگاهانه، جزيي از طبيعت دگرگون شده مي‌شويم و شگرف‌ترين تحول طبيعت را به‌سادگي، دست‌آويز قرار داده و جشن مي‌گيريم، بياييد گوشه چشمي هم به نقش خود در بهبود حال ديگران داشته باشيم تا سال ديگر و نوروزي ديگر، با آسودگي خاطر، اعمالمان را به داوري بنشينيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

دروغ مصلحتي: معيار چيست؟

   دوستي مي گفت كه برادرش در جايي كار مي كند كه وظيفه ارشاد مردم را به اسلام و فرهنگ بر عهده دارند. يكي از مديران اين اداره ارزشي در محل كارش با چهره اي نام آشنا از صدر انقلاب قرار ملاقات داشته كه به كل اين جلسه موعود را فراموش كرده به شهرستان مي رود. همكاران اين نابغه مديريتي دقايقي قبل از شروع جلسه با  ايشان تماس گرفته قرار ملاقاتش را يادآوري مي كنند. اي دل غافل! جلسه كجا، مدير كجا! چاره چيست؟ براي ما كه دروغ، اگر مصلحتي باشد اشكالي ندارد. پس... به اين مقام صاحب نام اعلام مي شود كه آقاي دكتر اروژانسي به بيمارستان رفته و نمي تواند طبق برنامه در جلسه شركت كند.

   آن دروغ كوچك و صد البته "مصلحتي" نه تنها كوتاهي در آن جلسه مهم را از ديدها پنهان ساخت بلكه موجب شد تا وقتي از شهرستان باز گشته پشت ميزش نشست ساعاتي از روز را مورد عنايت و احوالپرسي هاي همكاران قرار گرفت.

   اما من اين روش را نمي پسندم. قرآن مصلحت بهتري معرفي مي كند و من آن را بيشتر مي پسندم:

    كسي كه انساني را مي كشد، انسانيت را مي كشد.   

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

سوء تفاهم

   هفته گذشته صداي آمريكا/ VOA مصاحبه اي داشت با آرمان نجم از اعضاء كلوپ فيلمسازان ايران و اروپا. در اين گفتگو مجري برنامه توضيح داد كه كلوپ فيلمسازان همواره به حضور فيلمهايي كه از جمهوري اسلامي در جشنواره هاي بين المللي شركت مي كنند اعتراض داشته و موضوع گفتگو اين برنامه نيز اعتراض اين گروه به نمايش فيلم "نامه هايي به رييس جمهور" كاري از پتر لوم، فيلم ساز چك در جشنواره برلين بود. اين فيلم مستندي است از سفرهاي استاني رييس جمهوري ايران كه از نگاه آرمان نجم به نوعي تبليغ براي احمدي نژاد محسوب مي شود. به همين خاطر نيز كلوپ فيلمسازان در نامه اي به رياست جشنواره برلين ايشان را بابت نمايش اين فيلم در آن جشنواره سرزنش كرده است.

    نكته در خور درنگ اينكه، اين كلوپ ايراني اروپايي دچار سوء تفاهم شده است و مشخص نيست كه چه انتظاري از فيلم سازان ايراني دارد و چرا بايد حضور فيلمهاي ايراني را در هر جشنواره هاي بين المللي تحمل نكند؟ آيا فيلمسازان ايراني نبايد فيلم بسازند و اگر اين كار را نكنند پس چه كاري بايد انجام دهند؟ و تازه خود ايشان شاهد هستند كه حتي اگر ايرانيان فيلم نسازند باز هم دلارهاي نفتي اينكار را براي دولت انجام خواهد داد. فرض را بر اين بگذاريم كه شرايط فيلم سازي در ايران نامطلوب باشد كه البته چنین است. مگر يك انسان چند سال عمر مي كند كه سي سال از آن را در انتظار شرايط  مطلوب باشد تا بعد شروع به فيلم سازي بكند. تازه مگر در همين كشور در دوران شاهنشاهي فيلم سازان مي توانستند هر چه بخواهند بسازند. پس اگر قرار بود كه دست اندر كاران سينما كار نكنند و هر كاري را منوط به تغيير در دولت بكنند، پس از ابتداي كار هنر يا صنعتي به نام سينما حتي يك فيلم ايراني هم ساخته نمي شد. تازه اگر منظورشان اين است كه همه فيلمسازان ايراني به خارج رفته آنجا فيلم بسازند. آيا آقاي نجم براي چند ده هزار فيلم ساز حرفه اي و آماتور ايراني جايي در خارج سراغ دارند؟

   دست آخر اين را هم بگويم كه من فكر مي كنم هر جاي دنيا فيلم سازي مشكلات خود را دارد. چه خوب است كمي از شرايط ساخت فيلم تصادف/Crash كه اتفاقا" از كارهاي بسيار محبوب خودم هم اطلاع پيدا كنيم. اين فيلم در نهايت دشواري با به عرصه وجود گذاشت و چه خوش هم درخشيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

مي توان اميدوار بود؟

   براي تشخيص اشتباه حرفه اي يك يا چند متخصص حتما" و هميشه لازم نيست كه از رشته ي تحصيلي آنان اطلاعاتي داشت. گاه در رفتار تخصصي و يا خروجي موردي و يا كارنامه اين افراد نشانه هايي يافت مي شود كه هر فرد غير متخصص هم مي تواند به اشتباه يا كوتاهي آنان پي ببرد. مثلا" تشخيص غير بهداشتي بودن مطب دندانپزشكي كه يك پزشك در آن واحد در دو يونيت جدا از هم  روي دندانهاي دو بيمار كار مي كند، حتما" نبايد دكتراي بهداشت داشت.

   اين را بابت پيش درآمد گفنم كه از موضوع مهمي برايتان بنويسم. در حال حاضر كشور ما سه برنامه 5 ساله توسعه را تجربه كرده و در سال آتي نيز برنامه چهارم را پشت سر مي گذارد. در كنار آن برنامه 20 ساله اي نيز با عنوان چشم انداز ايران دست كار است كه گفته مي شود در بسياري از زمينه ها  كشورمان را به جلو مي برد. اما تا چه اندازه مي شود به اين گفته دل بست، جاي درنگ دارد.

   آبان ماه سال جاري آگاه شديم كه اداره كل اوقاف و امور خيريه گيلان دستور قطع درختي مقدس نما را صادر كرده است. گزارشهاي بسياري وجود داشته كه مردم براي اين درخت كرامت قايل بوده و به آن دخيل مي بسته اند. دي ماه همين سال ششمین جشنواره ملی دو سالانه رسانه های آموزشی – ترویجی به مدت سه روز در مجموعه فرهنگی و هنری حافظ شیراز برگزار گردید. اينجا لازم است يادآوري كنم دست اندر كاران اين جشنواره كساني هستند كه خروجي كار آنها مستقيما" روستاييان را پوشش مي دهد. در مراسم پاياني اين جشنواره تئاتري به نمايش در آمد با اين داستان كه در روستاي خشكسالي وجود داشته و مردم به جان يكديگر افتاده اند. پيري از اهالي ده به آنها پيشنهاد مي كند كه به جاي جنگ و دعوا بهتر است نزد درخت مقدس ده رفته دعا كنند. آنان چنين مي كند و باران رحمت سر ازير مي شود. حالا قبل از اين كه به دنبال پرتغال فروش بگرديد مورد ديگري هم بگويم كه هر دو پرتغال فروش را با هم پيدا كنيد.

   شنبه همين هفته از برنامه صبح راديو، زماني كه فكر مي كنم راديو بيشترين شنونده را داشته باشد گزارشي پخش شد كه طي آن گزارشگر كشاورزان و باغداراني كه توليدات خود را به گونه اي بسته بندي مي كنند كه ذره اي از آن نمي ريزد را سرزنش مي كرد و نگاهش چنين بود كه ريزش محصول روزي جانداراني ديگر است! حالا حرفهاي اين گزارشگر را بگذاريد كنار همه آنچه كه در هفته بهره وري از زبان مسولان نظام در رسانه ها مي خوانيم يا مي شنويم.

   با اين ترتيب، آيا هنوز مي توانيم اميدوار باشيم برنامه ها و مجريان آنها ما را به آرمانهايمان نزديك مي كنند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

لاریجانی و انرژی هسته ایی

    در بين سياستمداران درون حاكميت امروز كشورمان  آقاي لاريجاني رييس مجلس شوراي اسلامي شايد پخته ترين، موجه ترين و در مجموعه ديپلماتي به اصطلاح تمام عيار باشد. اين نكته مسوليتهاي وي را از اين بابت سنگين تر مي كند كه گفتار و كردار او خواسته يا ناخواسته مي تواند خطي مشي گذاري و مي شود گفت الگوسازي نمايد. با اين حال وي در نشستي كه روز 26 بهمن سال جاري با جمعي از خبرنگاران زن خارجي در محل مجلس داشتند رفتاري از خود نشان دادند كه نه در شان ايشان و نه شان مجلسي ايراني بود.

   موضوع از اين قرار بود كه خبرنگاري از كشور كروواسي از ايشان راجع به مصوبات مربوط به ورزش بانوان پرسيد. ايشان در پاسخ، بادي به غبغب انداخته با چشمهايي نيمه باز، از پشت عينكي دودي گفتند، "كه ما آنقدر مسايل مهم داريم كه به اينها نمي رسيم". چنين پاسخي در جمع 14 روزنامه نگار زن از كشورهاي مختلف به نظرم ناشي گري رسيد. واكنش خبرنگار كروات در حاشيه نشست در جمع سايرين نظر من را تاييد مي كرد. فكر مي كنم يكي بايد رييس مجلس را توجيه كند كه با توجه به جوان بودن كشور و دلمشغولي هاي ورزشي جوانان چه طور مي توان ورزش را مهم ندانست. تازه، اگر روزي قوانين و مقررات كشور كه مستقيم يا غير مستقيم ورزش بانوان را تحت تاثير قرار مي دهند نياز به اصلاحات داشته باشند كدام مرجع مي بايست به آنها رسيدگي كند؟ و ديگر اينكه اكنون كه كشور ما به بي اعتنايي به زنان و به دلايلي (گاه منطقي) در معرض اتهاماتي چون درجه بندي انسانها متهم است، چرا بايد رييس مجلس چنين پاسخي بدهد.

   بند ديگري كه ايشان به آب دادند اين بود كه هنگام گفتگو با اين گروه خارجي آقاي لاريجاني به دليل گرمي اتاق از همكارانش خواستند كه پنجره ها را باز كنند! حالا واقعا" نمي دانم ايشان چه در ذهن داشته اند اما به عنوان يك حركت الگو ساز شايد بهتر بود كه درخواستشان كم كردن درجه دستگاه گرم كننده اتاق جلسه باشد. چون پيشتر هم از همين خبرنگاران خارجي شنيده بودم كه اگر ايرانيان در فصل سرما پنجره ساختمانهايشان را ببندند نيازي به انرژي هسته ايي گرانقيمت براي گرم كردن خود نخواهند داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

عادت، عقل وهوش را تباه مي كند

  دوست و همكاري دارم كه داراي تحصيلات آكادميك در زمينه روانشناسي است. علاوه بر اين خيلي هم در پي بحثهاي روشنفكري است و جالب تراينكه به اعمال ديني از نوع سنتي آن هم پايبند است. چند روز پيش در آسانسور اداره كه 5 نفر را به سختي جاي مي دهد همراه يكي ديگر از همكاران به سمت طبقه همكف اداره در حركت بوديم. به محض باز شدن  درب آسانسور، اين دوست ما كه بيرون منتظر بود، بدون لحظه اي درنگ براي بيرون آمدن ما به داخل آسانسور پريد. به ياد مطلب كوتاهي كه چندي پيش خوانده بودم افتادم.

   فردي كه دو سالي دوره ي مبارزه تن به تن به سبك جودو را طي كرده بود مي گفت: در آرزوي فرصتي مناسب براي آزمودن توانمندي هايم دريك موقعيت واقعي بودم. تا اينكه يك شب باراني، در محله اي خلوت، فردي براي زورگيري به من نزديك شد. مي دانيد چه كردم؟ با چتر دستم محكم به سرش كوبيدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

برنامه چهارم و تايتانيك!

   حتما" از عنوان مطلب تعجب مي كنيد. پس لطف كنيد با دقت بخوانيد. مي خواهم در باره برنامه چهارم توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جمهوري اسلامي ايران بنويسم. جمهوري اسلامي پس از استقرار تا كنون چهار برنامه ميان مدت 5 ساله تهيه و اجرا كرده كه سال 88 سال پاياني برنامه چهارم است. اين برنامه ها فارغ از جزييات مربوط به ويژگي هاي مختص به هر يك از آنها توسط كليه دستگاه ها و نهاد هاي دولتي و حكومتي پس از صدها بلكه هزاران ساعت كار كارشناسي تهيه و در سازمان مديريت سابق و معاونت راهبردي امروز جمع بندي و جهت تصويب به مجلس شوراي اسلامي تقديم گرديده است. در سال 1382 براي اولين بار در حيات جمهوري اسلامي، سازمان برنامه موفق به تدارك برنامه ي بلند مدتي با عنوان سند چشم انداز جمهوري اسلامي ايران گرديد. كه اين سند در غالب ابلاغيه مقام معظم رهبري برای اجرا به آقاي خاتمي رييس جمهور وقت ابلاغ گرديد. نكته قابل توجه اينكه در اين سند از برنامه چهارم به عنوان نخستين برنامه از دوران بيست ساله چشم انداز نام برده شده و يكايك برگهاي آن توسط مقام رهبري امضاء گردیده است.

   تا اينجا را داشته باشيد. دولتمردان دولت نهم از زماني كه سكان هدايت كشور را به دست گرفته اند تا امروز چه در كلام و چه در عمل اساس و صداقت و كارايي اين برنامه و تهيه كنندگان آن را مورد سوال قرار داده اند. نمونه بارز اما تلويحي آن تغيير بنیادین در طرح های عمراني کشور با اولویت دادن به مصوبات سفرهاي استاني است. اخيرا"نيز محصولي وزير كشور  در جلسه هیأت نمایندگان اتاق بازرگانی و صنایع و معادن در جمع فعالان بخش خصوصی آشکارا برنامه چهارم توسعه را منفعلانه و مبانی آن را شرم‌آور خوانده است. مهم اينكه در متن ابلاغيه سياستهاي كلي برنامه چهارم كه از جانب مقام رهبري به دولت ابلاغ شده چنين آمده است:

"لازم مي دانم از مجمع محترم تشخيص مصلحت و هيأت محترم دولت و سازمان مديريت و برنامه ريزي و دبيرخانه مجمع و نيز كارشناسان فعال و همكار با اين مجموعه ها كه در تنظيم سياستهاي كلي برنامه چهارم نقش آفريني كرده اند صميمانه سپاسگزاري كنم."

 

و كلام آخر. دوستي نازك انديش مي گفت: بالاخره تايتانيك دختره بود يا پسره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت

     مصطفي رحماندوست را حتما" مي شناسيد. اگر نام او را نشنيده ايد مي شود گفت تاكنون در كتابهاي درسي فرزندانتان سرك نكشيده ايد و حتي شايد بشود چنين پنداشت كه با بچه هاي فارسي زبان نيز سر و كار زيادي نداشته ايد. او صاحب بيش از يكصد اثر براي كودكان و نوجوانان است و من فكر مي كنم از شاخص ترين چهره ها در عرصه ادبيات كودكان و نوجوانان فارسي زبان باشد. اگر باز هم نياز به معرفي دارد، اولين و دومين جستجوي اينترنتي در باره او را برايتان مي گذارم:

 

    مصطفی رحماندوست؛ زاده یکم تیرماه ۱۳۲۹، همدان، شاعر، قصه‌نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان است. او مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تهران گرفته است. رحماندوست چندی مدیر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.

    مصطفی رحماندوست آن قدر شناخته شده است كه در معرفی‌اش تنها باید گفت «مصطفی رحماندوست». آن قدر خاص كه حتماً باید نامش را میان دو گیومه نوشت. شاید به اندازه «سیدمحمد خاتمی».

 با اين حال شنيدم كه اولياي دانش آموزان مدرسه اي با  1000 دانش آموز، از او براي ملاقات با بچه هاي مدرسه دعوت كرده اند و مدير مدرسه به دليل پرهيز از هزينه هاي تبعي اين نشست كه مبلغي كمتر از يكصدهزار تومان بوده، گفته است: "مگر ايشان مي خواهد چه كار كند؟" جاي تعجب و تامل اينكه اين مدرسه در محله اي فرهنگي كه گفته مي شود بيشترين كتابخوان را دارد واقع شده است. از خود مي پرسم، اين مدير مدرسه به چه فكر مي كند؟ و يا آيا اصلا" فكر مي كند؟ همانطور كه پيشتر نيز اشاره كردم مصطفي رحماندوست در بين نويسندگاني كه براي كودكان مي نويسند و يا حتي مي نوشته اند و ديگر در قيد حيات نيستند، شناخته شده ترين هاست. آشنايي با او، كسي كه فرزندانمان شعرهايش را در كتابهاي درسي خود خوانده اند مي توانست منشاء اثرات فراواني باشد. البته الزاما" اينطور نيست كه هر شعر يا متني را بخوانيم بايست با نويسنده آن ديدار داشته باشيم، اما.  من يكي اگر به جاي دانش آموزان اين مدرسه بودم، بي گمان اين مدير كج سليقه را بابت چشم پوشي از فرصتي كه همروزگاري اين چهره ادبي كم نظير در اختيارمان نهاده است سرزنش مي كردم.

ميخاري و مستي راه و رسم  دگري داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

با خود صادق باشیم

   خانم خانه دار مسني كه به تازگي براي ديدار فرزندانش از دل روستا به تهران آمده بود مي گفت كه "قديما در مراسم خواستگاري سوالهاي اوليه ايي كه از خواستگار می پرسیدند اين بود كه: شغلش چيست؟ آيا خانه و ماشين دارد؟ و از اين دست سوالها. اما حالا اولين دغدغه و پرسش والدين دختر از خواستگار اين است كه اعتياد دارد يا خير؟" او در کمال سادگی به نکته ی سرنوشت سازی اشاره می کرد. واقعا" چه بر سر ارزشهاي ما آمده است. اكنون كه در آستانه برگزاري سي امين سالگشت انقلاب اسلامي هستيم آيا وقت آن نرسيده است تا از خود و مسولين بپرسيم : علي رغم حاكميت كامل بر سه قواي مجريه، مقننه و قضاييه و همچنين تسلط تمام بر رسانه هاي ملي و نبود حتي يك راديو و تلويزيون غير دولتي چرا ما سرآشيب انحطاط را طي مي كنيم. با خود صادق باشيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

بدون شرح!

     در جمعي از دوستان و بستگان سخن از مكاتبات صدر اسلام رسول اكرم با فرمانروايان هم عصر خود به ميان آمد. هر يك از ما بنا به اطلاعاتي كه در اين خصوص داشتيم ديدگاه هاي خودمان را بيان مي كرديم. من هم با توجه به سابقه كاري در نظام اداري و تحصيلات آكادميك در رشته مديريت دولتي، گفتم با توجه به پوسيدگي دستگاه عريض و طويل اداري در دولتي 400 ساله و پهنه ي تحت سلطه ساساني كه نيمي از جهان آن روز را تشكيل مي داده است، بعيد مي دانم كه اصولا" خسرو پرويز پادشاه ايراني چنين نامه اي را دريافت كرده باشد. فاصله حجاز تا تيسفون و سلسله مراتب رايج در دوره ساساني و كثرت مكاتبات سرازير شده به مركز، همه و همه اين ديدگاه را تقويت مي كند. خلاصه اينكه بحث بالا گرفت و يكي از سن و سال دار هاي مجلس به ميان آمده تا شايد كمكي بكند. او گفت: "حضرت سليمان مي توانسته حامل نامه بوده باشد!".     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

لحن وزير، كوتاهي جهادگران

 

 

    بحث استيضاح وزير جهاد كشاورزي چند روزي است كه در بين مهمترين خبرهاي داخلي به چشم مي خورد. در تمامي سايتهاي خبري فارسي و غالب روزنامه ها خبرهايي از جريان اين استيضاح را مي توان ديد. شهاب نيوز، امروز 23 دي ماه مطلبي  كار كرده با اين عنوان: "تحریم وزیر کشاورزی توسط نمایندگان مجلس". در اين گزارش آمده كه مجلس به ادبيات سخن گفتن وزير جهاد كشاورزي معترض شده است. حتي از زبان ابوترابي، نايب رييس مجلس گفته كه لحن اسكندري دور از شأن مجلس است. من بارها گفته ام كه از فرعون پرسيدند كه تو چطور فرعون شدي. پاسخ داد: "كسي جلوي مرا نگرفت." البته بلا تشبيه ولي من فكر مي كنم نامناسب بودن لحن وزير و كوچك و ناچيز انگاشتن مخاطبانش در مذاكرات كه ايشان را تا اين اندازه به دردسر انداخته بر گردن جهادي هاست. مي پرسيد چرا؟ براي اينكه مي گويند "شب به يكباره شب نمي شود". لحن اين آقا -منظورم وزير جهاد است- يكدفعه كه اين جوري نشده بلكه او طي روزها و ماه ها و سالها صحبت با همكارانش به اين لحن عادت كرده است. اگر روزگار پهلوانان جهاد را پراكنده نكرده بود مي ديديم كه تربيت جهادي چيزي غير از اين بود كه هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط احمد صارمی  | 

هر دم از اين باغ بري مي رسد

   چندي پيش در محله منزل پدري حفاريهايي صورت گرفت و طي آن دست اندركاران حفاري به اهالي اعلان كردند كه به مدت 48 ساعت خطوط تلفن محله قطع خواهد بود. پدرم مي گويد هنگامي كه مشغول تماشاي كار كارگران بوده است يكي از آنان به ايشان نزديك شده و گفته است، اگر 5000 تومان بدهد خط ايشان را وصل مي كنند! پرسش اينجاست كه اصولا" آيا نيازي به اين قطع وصل كردن ها بوده است؟ و اگر آري، چه گونه كمتر از يك ساعت امكان وصل مجدد آن فراهم آمده و آخر اينكه آن 5000 تومان بابت چه بوده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط احمد صارمی  |